((یا صاحب کل نجوی))
کسانى که در نهان از پروردگارشان مىترسند آنان را آمرزش و پاداشى بزرگ خواهد بود (12)
و [اگر] سخن خود را پنهان دارید یا آشکارش نمایید در حقیقت وى به راز دلها آگاه است (13)
آیا کسى که آفریده است نمىداند با اینکه او خود باریک بین آگاه است (14) اوست کسى که زمین را براى شما رام گردانید پس در فراخناى آن رهسپار شوید و از روزى [خدا] بخورید و رستاخیز به سوى اوست (15) آیا از آن کس که در آسمان است ایمن شدهاید که شما را در زمین فرو برد پس بناگاه [زمین] به تپیدن افتد (16)((ملک))
************************************************************
((شهر نه برا ی آرمیدن است و برای خواستن است))
زیستن را برای نگریستن و نگریستن را برای زیستن می خواهم و عشق را برای فرو رفتن در کمال نگریستن. ودانه را برای رشد و رشد را برای خواستن و نفهمیدن را برای زیستن و زیستن را برای نگریستن و خانه را برای آرامش و شعله را برای سوختن و داغ را برای درک دنیا و علم را برای درک داغ و چهره را برای افروختن و حلم را برای حمل جهل و جهل را برای شیرینی درک .......
.................................................................................................
یادت هست...نیست...... روزگاری یاشاید هم سالی پیش می نهفتم........
در خود فریاد می زدم بر خود داد می زدم... و نیز در خود داد می زنم بر خود فریاد می زنم.تمام ذرات وجودم از نهیب ناله های درونم به درد آمده اند. بند بند تنم عنان از دست داده اند .به هر سویی کشیده می شوند.تابه کجا ، تا به کی .شاید تا آنگاه که قرار از کف داده ام رابی تاب کنند و آن کور سوی وصل را به انفصال بکشانند.حال من راهیچ قراری نیست .
دیری است که قلم به آتشم نکشیده است و من نیز به آتش قلم نسوخته ام که گاه می اندیشم خاکی نیستم و آتشی نیستم .نه ازآنرو که از ورای این و آن می نگرم که شاید چون ، چون می نگرم.شاید این ماوقع صبحی است که از انفصال شب نیامده و ماحصل شبی است که در تشویش و انحنای روح به صبح آویخته است که حال ناجور این ناجور بس جورِ جور است.بوی این کهنه ی نا کوک در پیچ سال و خم ماه و حفره ی روزها بس خام و کال است واین قلم در خور این حال خراب و رواست گر بنگارم و بگریم و نارواست آنچه می زایم و می زدایم .
بهت من از حجم سنگین خاک بر این گام نیست که نه مانده در کویرم و نه کویر بر من گذران.من مانده ام مبهوت در این برهوت دود و رنگ ،دراین رشد رو به افول و بر این قله بی فراز و شکوه .مانا در این مانده .سرد شکوه و بی انتها .به راستی از چه روست این ابرام. نه رهسپار و نه رهنمون نه در گذارم و نه واگذار.محو در آن نقطه ، زیر آن علامت خمیده مرسوم..بی جواب خشک و گنگ.دیگر هیچ نمی توانم بگویم.
خداوندا، ای خدای ملک و خدای من ، ای صاحب دقایق من ،
ای نهایت گاه و بیگاه من .ای رعایت لحظه های من،ای قرار بی تابی من.
خدای من خدای من خدای من
ای که ساده و ژرف می خوانمت.ای که هزار بار با هزار شوق می خوانمت .
به خود می لرزم .
فریاد می زنم شاد می شوم.
من حیران در وفای توام.ای رود جاری . ای ساده ی بی ریا
ای نوای شفاف بی درنگ ای باران بی انحنا
ای گرمی این سرا ای راهی بی انتها.

